وطنم را...
سلام بهارم
این شعر تقدیم به مسافری که می رود و خاطرش با ماست تا
زمانی که ...![]()
![]()
![]()
ای رفیقان اکنون
رفتنم را حس می کنم
در سر انجام
جدایی
پر پر شدنم را...
حس می کنم
مثل یک جو!
سبک و بی ارزش
بی خود شدنم را
حس می کنم
تیر زهر آلود هجران
به سویم می جهد
تیر
بر جان و تنم را
حس می کنم
قلبم از این همه سوز
به نسیمی
بشکست ... آه
شکنم را
حس می کنم
عاقبت رفتم از
شهر شما
پشت پرچین رهایی
وطنم را
حس می کنم...
وطنم را حس میکنم
وطنم را...
وطنم را...![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 18:14  توسط بهار
|
