بدون شرح

شعر - متن ادبی-دل نوشته ها
متن زیبایی از وبلاگ دوستی جدید .سوپاپیات یک مغز پراکنده .وب جالبی داره .با حرفهای نو ![]()
هرگز نگرد ، نیست
در پشت چارچرخه فرسودهای کسی
خطی نوشته بود:
«من گشتهام نبود. تو دیگر نگرد، نیست!»
این آیه ملال در من هزار مرتبه تکرار گشت و گشت.
چشمم برای این همه سرگشتگی گریست.
چون دوست در برابر خود مینشاندمش.
تا عرصه بگو و مگو میکشاندمش.
- در جستجوی آب حیاتی؟ در بیکران این ظلمت آیا؟
در آرزوی رحم؛ عدالت، دنبال عشق؟
دوست؟…
ما نیز گشتهایم
«و آن شیخ با چراغ همیگشت»
آیا تو نیز - چون او - انسانت آرزوست؟
گر خستهای بمان و اگر خواستی بدان:
ما را تمام لذت هستی به جستجوست.
پویندگی تمامی معنای زندگی است.
«هرگز نگرد نیست»
سزاوار مرد نیست…
فریدون مشیری
سلام بهارم
شب ها به ماه دیده تو را یاد می کنم
با مه فسانه گفتم و فریاد می کنم
شاید تو هم به ماه کنی ماه من ! نگاه
با این خیال خاطر خود شاد می کنم
شهریار
من گرفتار بارانم
بارانی که خود ابر آنم
نامم بهار است اما
پائیز تر از پائیزهایم !!!
گرفتار بارانم
بارانی که خود ابر آنم.
بهار ![]()
برکنده ی تمام درختان جنگلی نام تو را به ناخن برکندم
اکنون ترا تمام درختان با نام می شناسند .
نام ترا به کرده ی گور و گوزن با ناخن پلنگان بنوشتم
اکنون ترا تمام پلنگان کوهها
تمام گوزنان زرد موی با نام می شناسند
دیگر نام ترا تمام درختان
به گاه بهار زمزمه خواهند کرد
و مرغ های خوشخوان صبح بهار
نام ترا
به جوجه های کوچک خود یاد خواهند داد
ای بی خیال مانده زمن ، دوست!
دیگر ترا زمین و زمان
از برکت جنون نجیب من
با نام می شناسند .
ای آهوی رمیده ی صحرای خاطره
در واسپن غروب بهاری
نام مرا به خاطر بسپار !!!